حكيم زجاجى

1125

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

غزان چون بديدند كان شاه رفت * سر رايت جمله بر ماه رفت به سوى خراسان نهادند سر * چو طاو [ و ] س نر برگشادند پر نبد كس كه آيد در آن رزم پيش * نهادند بر آسمان پاى خويش خراسان گرفتند يكسر به تيغ * بباريد خون در خراسان چو ميغ به نزديك مرو آمدند آن گروه * ببردند از كار سلطان شكوه بريدند شمشاد و بركند سرو * نماند از دليران يكى تن به مرو به مرو اندرون شاه تنها بماند * نجنبيد از جاى و لشكر نراند دل شاه از لشكر آزرده بود * همان غز ملك را ز ره برده بود بگويم تو را ز اول كار من * ز لب بر تو گردم شكربار من ز اول كه با آن غزان بود جنگ * ز روباه بگريخت غران پلنگ شد از خيل سنجر اميرى اسير * تو گويى كه سنجر بد آن مرد پير سرافراز را پيكر شاه بود * نماينده چون بر فلك ماه بود به بالا و رفتار و گفتار و روى * ميان در نبد فرق يك تار موى ورا نام مودود يوسف « 1 » بدار * ز ناصر بدى در جهان يادگار به مطبخ درون مشرف شاه بود * ز اول نه رخت و نه بنگاه بود به آخر ز پستى بشد بر فراز * اميرى دلاراى شد سرفراز چو پيش غزان گشت سرور اسير * ببردند او را به نزديك مير امير غزان گفت سنجر تويى * چو ديد اندر آن طلعت خسروى به دو گفت مودود آرى منم * چو خورشيد بر آسمان روشنم چو بشنيد مير غزان اين سخن * به زير آمد از مسند خويشتن به نزديك مودود يوسف نژاد * زمين را به ده جايگه بوسه داد ز خيل غزان هركه آمد فراز * ببردند نزديك سرور نماز به مودود گفتند ما بنده‌ايم * به فرمان تو در جهان زنده‌ايم نتابيم از طوق امر تو سر * نهيم اين زمان پيشت اى تاجور تو خواهى برو خواه اينجا بمان * كه باشد به گيتى درون تركمان 110

--> ( 1 ) يكى از حواشى كه موسوم بود به مودود بن يوسف و با سلطان به حسب صورت مشابهت داشت . . . حبيب السير ، 2 / 511 .